تبليغاتX
MeriSol

MeriSol

The last words

احساس می کردم اگه جايی واسه گفتن حرفام باشه، اينجاست. حرفايی که نمی شد توی دلم نگهشون دارم. شده بودن يه کوه غصه و اين کوه لحظه به لحظه بزرگ تر و سخت تر می شد.

احساس می کردم اگه آدمايی واسه شنيدن اين حرفا باشن، شماييد. شما که از اول اومدين بدون اينکه ازتون خواهش کرده باشم.

هيچ وقت نتونستم حرفامو اونطور که دلم می خواد بنويسم. شايد هم واقعا اشکال از قلم من بود نه از شما.

قبلا هر روز بهتون سر می زدم. هر پست جديدی که داشتيد نظر می دادم و حالا اين کارو نمی کنم؛ و شما بايد انقدر راحت منو تنها بذارين. راحت تر از آب خوردن. نه بابا، آب خوردن هم سخت شده ديگه. اصلا چه انتظاری بايد داشته باشم؟ تازگی ها انقدر همه سرشون شلوغ شده که ديگه کسی تو اين دنيا نيست که فرصت پاک کردن اشکای منو داشته باشه. تو دنيای نامردی که يه نفر خيلی راحت به خودش اجازه بده بهت بگه "حالم ازت به هم می خوره، برو گم شو!"، بايد از شما تشکر هم بکنم.

خلاصه اين که روحم خسته س؛ ذهنم، جسمم خسته س. وقتی کسی نيست که حرفای دلتو بخونه، نوشتن چه فايده يی داره؟

شايد حتی اين حرفای آخر رو هم کسی نخونه. اگر هم خونده به التماس من بوده!

اين آخرين التماس بود. قول می دم...   

+ نوشته شده در  Sun 8 Feb 2009ساعت 7:43 PM  توسط MeriSol  | 

I've got tired

شدم مثل یه عروسک خیمه شب بازی که هر کسی از راه می رسه یه جور به بازیم می گیره. دیگه خودم هم نمی دونم که باید چی کار کنم. سرگردونم. خسته ام؛ خیلی...

 

+ نوشته شده در  Wed 14 Jan 2009ساعت 12:6 PM  توسط MeriSol  | 

As big as rain

کودکی ام به بزرگی باران بود.

هیچ وقت چتری نداشتم و از این بابت خیلی خوشحالم.

 

+ نوشته شده در  Thu 25 Dec 2008ساعت 7:12 PM  توسط MeriSol  | 

Happy My Birthday

یه همچین روزی بود که اومدم به دنیایی که زمینش واسه زندگی کردن بزرگه و آسمونش برای پرواز خیلی خیلی بزرگتر.

...

تولدت مبارک، تو که هنوز برای پرواز کوچکی!

+ نوشته شده در  Sat 29 Nov 2008ساعت 5:58 PM  توسط MeriSol  | 

...

تنها برای توست که می مانم.

+ نوشته شده در  Sun 23 Nov 2008ساعت 6:12 PM  توسط MeriSol  |