
احساس می کردم اگه جايی واسه گفتن حرفام باشه، اينجاست. حرفايی که نمی شد توی دلم نگهشون دارم. شده بودن يه کوه غصه و اين کوه لحظه به لحظه بزرگ تر و سخت تر می شد.
احساس می کردم اگه آدمايی واسه شنيدن اين حرفا باشن، شماييد. شما که از اول اومدين بدون اينکه ازتون خواهش کرده باشم.
هيچ وقت نتونستم حرفامو اونطور که دلم می خواد بنويسم. شايد هم واقعا اشکال از قلم من بود نه از شما.
قبلا هر روز بهتون سر می زدم. هر پست جديدی که داشتيد نظر می دادم و حالا اين کارو نمی کنم؛ و شما بايد انقدر راحت منو تنها بذارين. راحت تر از آب خوردن. نه بابا، آب خوردن هم سخت شده ديگه. اصلا چه انتظاری بايد داشته باشم؟ تازگی ها انقدر همه سرشون شلوغ شده که ديگه کسی تو اين دنيا نيست که فرصت پاک کردن اشکای منو داشته باشه. تو دنيای نامردی که يه نفر خيلی راحت به خودش اجازه بده بهت بگه "حالم ازت به هم می خوره، برو گم شو!"، بايد از شما تشکر هم بکنم.
خلاصه اين که روحم خسته س؛ ذهنم، جسمم خسته س. وقتی کسی نيست که حرفای دلتو بخونه، نوشتن چه فايده يی داره؟
شايد حتی اين حرفای آخر رو هم کسی نخونه. اگر هم خونده به التماس من بوده!
اين آخرين التماس بود. قول می دم...
شدم مثل یه عروسک خیمه شب بازی که هر کسی از راه می رسه یه جور به بازیم می گیره. دیگه خودم هم نمی دونم که باید چی کار کنم. سرگردونم. خسته ام؛ خیلی...
کودکی ام به بزرگی باران بود.
هیچ وقت چتری نداشتم و از این بابت خیلی خوشحالم.
یه همچین روزی بود که اومدم به دنیایی که زمینش واسه زندگی کردن بزرگه و آسمونش برای پرواز خیلی خیلی بزرگتر.
...
تولدت مبارک، تو که هنوز برای پرواز کوچکی!
